داستانک قرآنی

 

?…..ِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ ﴿۶۷﴾ سوره یوسف?

روزی حبیب عجمی پوستین خود را بیرون خانه درآورد و کناری گذاشت و داخل شد تا وضویی بسازد.
در خانه بود که حسن بصری به در خانه او رسید.
پوستین حبیب را دید و شناخت.از بیم آن که مبادا جامه ی پوستین وی را ببرند،ایستاد و منتظر حبیب شد، تا از خانه بیرون آید.
حبیب از خانه بیرون آمد و حسن بصری را دید که بر در خانه ی او ایستاده است.
سلام کرد
حسن پاسخ گفت.
حبیب پرسید: چرا این جا ایستاده ای؟
حسن گفت:این پوستین را به اعتماد چه کسی این جا گذاشته ای؟
حبیب گفت: به اعتماد خدایی که گذر تو را به این جا انداخت تا بایستی و پوستین مرا مواظبت کنی…

✍?تذکره الاولیاء
?”توکل تو همین بس که یاوری برای خویش جز خدا نبینی.”(بایزید بسطامی)?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *